أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
299
تجارب الأمم ( فارسى )
نيز بخواند . مفلح گفت : اين بخش را دوباره بخوان ! و او باز خواند . مفلح به نزد مقتدر رفته آن را بازگو كرد . مقتدر دفتر را خواست و چون آورده شد پرسيد : چه كس را بدين صفتها مىشناسى ؟ و اين را تكرار ميكرد و مفلح مىگفت : نمىدانم ! و چون مقتدر پيگيرى كرد مفلح گفت : با اين صفتها كسى را جز حسين بن قاسم نمىشناسم كه « ابو جمال [ 1 ] » نيز خوانده مىشود . مقتدر : گفت اگر يكى از دوستان او يادداشتى آورد بپذير ! اگر كسى پيامى از او آورد آن را به من برسان ! و به هيچكس ديگر بازگو مكن ! مفلح به نزد دانيالى رفته گفت : آيا تو كسى را با اين صفتها مىشناسى ؟ پاسخ شنيد : نه ! من آنچه را در كتابهاى دانيال ديدهام برخواندم و چيزى ديگر نمىدانم . دانيالى به نزد من [ زنجى ] آمده پيشامد را گزارش داد . من همانگاه به نزد حسين بن قاسم رفته به وى بازگو كردم . چنان خرسند و شكفته شد كه بر روى وى نمايان گشت و به من گفت : بدان كه من ديروز ابو بشر كاتب را * با پيامى به نزد مفلح فرستادم كه از بىاعتنائى او نوميد و دل شكسته بازگشت و مرا نيز اندوهگين كرد . من گفتم : اكنون براى روشن شدن درستى يا دغلبازى دانيالى ، فردا دوباره ، ابو بشر را ، با پيامى بفرست ! تا از رفتار مفلح ، به درستى يا نادرستى سخنان دانيالى پى برى . او دبير خود ابو بشر نصرانى را خواسته ، پيامى به او داده ، سفارش كرد بامدادان پگاه بدانجا شود . فردا ، من در پايان روز براى آگاهى از روند كار به نزد او رفتم . او ابو بشر را خوانده گفت : گزارش را بازگو كن ! او به من گفت : چون من به نزد مفلح شدم گروهى نزد وى بودند . او مرا گرامى داشته ، پهلوى خود نشانيده ، به گفتگو پرداخت . سپس مرا به نزديكتر كشيده ، آهسته از حسين بن قاسم پرس و جو كرد و به پيام او گوش فرا داد و گفت : « سلام مرا به او مىرسانى و مىگوئى كه دنبال كار تو هستم و آن را به انجام خواهم رسانيد و سخنانى از اين دست ، تو يادداشتى بفرست تا خودم به جاى تو ، آن را [ به خليفه ] برسانم . ابو بشر گفت : من با دلگرمى و اطمينان به خواست خدا ،
--> [ ( 1 - ) ] M : عريب : 165 او را عميد الدوله بن ولى الدوله مىخواند - خ 5 : 359 .